تبليغاتX
حیاط خلوت
 
 

 

قسمت سوم ( و پایانی ) :

 

ترسیده بودم . برگشتم و به آرامی در طول راهرو پیش رفتم . دیگر جرات نداشتم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم . سعی کردم به خود بقبولانم که حشره بزرگی که دیده ام ، زاییده یک تصور ابلهانه زودگذر بوده است . راهرو نیمه تاریک را به سرعت طی کردم . معدود لامپ های روشن ، فضای نیمه تاریک راهرو را به در هاله ای از سبز فسفری فرو برده بودند . در طول راهرو پیش می رفتم . سایه بلندم را در مقابلم می دیدم . رسیدم به در سوم ، سمت چپ . صدای رئیس را از پشت درمی شنیدم که مشغول مکالمه تلفنی بود . روی نیمکت پشت در نشستم . رئیس صدای نازک و چندش آوری داشت . حرفهایش ، جویده جویده ازدهانش خارج می شد و هر از گاهی هم قهقهه های طولانی و مسخره و تصنعی سر می داد .

عرق کرده بودم . دستمالم را از جیبم در آوردم تا عرقم را خشک کنم . با دیدن لکه مهوع سبز رنگ روی دستمال ، عقیده ام تغییر کرد . دستمال را دوباره در جیبم گذاشتم . رئیس داشت پشت تلفن خداحافظی می کرد . به ساعتم نگاه کردم : پنج و نیم بود . بلند شدم و در زدم . رئیس از پشت در گفت :

-  بفرمایید داخل .

در را باز کردم . رئیس داشت به استقبالم می آمد به سمت در . رئیس ، همان حشره سبز رنگی بود که در قطار مترو دیده بودم ! همان حشره بود . با همان شکل و شمایل . همان رنگ سبز فسفری . همان دست و پاهای نحیف . همان کله کوچک و همان چشمان ریز . حشره هم قد خودم بود ! با چشمان ریزش نگاهم می کرد و لبخند موذیانه ای بر لب داشت . با قهقه بلند و چندش آوری گفت :

- خوش آمدید . درست سر وقت !

نگاهش کردم . عجیب این بود که از دیدنش حیرت نکرده بودم . گفتم :

- متشکرم .

حشره روی دو پا ایستاده بود و جمعا سه جفت از دستانش ، آزادانه حرکت می کردند . یکی از شش دستش را جلو آورد . با او دست دادم . دستانش مانند دستان ملخ ، زبر و تیز بود . حشره رفت پشت میز بزرگ ریاست ، روی صندلی چرمی بزرگش نشست و با یکی از شش دستش تعارف کرد تا بنشینم . نشستم . باران با شدت به شیشه های بسیار بزرگ پنجره های بزرگی که سمت چپ دفتر رئیس قرار داشت ، کوبیده می شد . رئیس گفت :

- پرونده تان را کم و بیش مطالعه کردم . شغل های گوناگونی که تا کنون تجربه کرده اید برایم جالب است : تدریس خصوصی ، کارمندی در بانک ، مشاور حقوقی و ... آخرین شغلتان : مترجمی در یک شرکت بزرگ دفع آفات ؟

- بله . دفع حشرات موذی !

برای یک لحظه از آنچه گفته بودم ، به خود لرزیدم . به حشره نگاه کردم . با چشمان ریز و حیله گرش ، مرا نگاه می کرد و لبخند می زد . ناگهان رعد وبرق زد . نور درخشانی بر حشره تابید و پس از مدتی ، آسمان غرید . دیگر داشتم تحملم را از دست می دادم . در این فکر بودم که چطور می توانم خود را زود تر از شر این حشره و این شرکت لعنتی رها سازم ؟ رئیس گفت :

- چقدر چهره تان آشناست ! ممکن است قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم ؟

به یاد حشره سبز قطار افتادم . اما ممکن نبود رئیس همان حشره باشد . وقتی من در قطار مترو بودم ، او قاعدتا می بایست همین جا ، در شرکت بوده باشد . گفتم :

- ممکن است . همه چیز ممکن است .

شدت باران کم شده بود . دیگر در آسمان از ابرهای تیره خبری نبود . پرتو های خورشید از لابلای ابرها خودنمایی می کرد. نزدیک  غروب بود . رنگین کمان زیبایی از این سرشهر تا آن سر امتدادیافته بود .  رئیس از پشت میزش بلند شد . هنوز داشت لبخند می زد . هر از گاهی ، بالهایش را به سرعت تکان می داد و گرد سبز رنگی را در هوا می پراکند . آمد کنار پنجره ، آن را باز کرد . وزش باد خنک و لطیفی را بر چهره ام احساس کردم . حشره گفت :

- چقدر این هوای لطیف بعد از باران را دوست دارم !

ادامه داد :

- هیچ می دانی ما از گونه حشرات نادر هستیم ؟ نیاکان اصلی ما ساکن دشت های حاشیه رود نیل در آفریقا بودند . وقتی که دشتها حاصلخیز می شد ، به محصولات کشاورزان آفریقایی حمله می کردیم . در واقع به نوعی از گونه حشرات موذی هستیم . نام علمی ما این است :

SANTROPHATIC  CONTEEN  MANIAM

دوباره بالهایش را به سرعت تکان داد و گرد سبز رنگی را پراکند . ادامه داد :

- لائوتسه را می شناسی ؟

با تانی گفتم :

- خیلی کم .

حشره گفت :

- لائوتسه می گوید : " زندگی چیزی بیش از یک کابوس نیست ! یک کابوس دست جمعی ! "

رئیس به آرامی پرید و رفت لبه پنجره ایستاد . برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت :

- کسی چه می داند ؟ شاید دوباره همدیگر را در یکی از کابوس های مشترکمان ملاقات کردیم ؟

پر کشید و رفت . من یک هاله سبز رنگ درخشان را می دیدم که در فضا حرکت می کند و دور می شود . دور شد و در سرخی آسمان گم شد .

 

پایان

 

  نوشته شده در  چهارم مرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

قسمت دوم :

عجیب بود . اگر چه ساعت حدود پنج  بعدازظهر بود ، اما ناگهان هوا تاریک شده بود . ابرهای بسیار تیره و باران زا ، فضای شهر را پوشانده بود . ناگهان قطرات سرد باران را روی گردنم احساس کردم . می دانستم که به زودی باران ، سیل آسا خواهد بارید . ناگهان جمعیتی که با من در پیاده رو بودند ، بی قرار شدند . اکثرا چتر همراه داشتند . چترهای سیاه و بزرگ و ترسناک . چترها ، یکی یکی باز و افراشته می شدند . من از جمعیت فاصله گرفتم و بر سرعت خود افزودم . آدرسی را که پدرم به من داده بود ، از جیب بغل کتم درآوردم . خوشبختانه مقصد ، نزدیک بود . یک شرکت بزرگ تجاری با عنوان پر طمطراق TRANSPORTER  . هنوز به درستی نفهمیده بودم در این شرکت کالا را وارد می کنند یا صادر ؟ یا هر دو ؟ عجیب هوا تاریک شده بود . باران شدت گرفته بود . من خیابان ها را یکی پس از دیگری طی می کردم . حسابی خیس شده بودم . وارد یک کوچه بن بست شدم . در تاریکی ، تابلوی تبلیغاتی شرکت را دیدم . با لامپ های نئون سبز رنگ .  سبز کم رنگ و فسفری . درشت نوشته شده بود :

TRANSPORTER _ CO

 

چراغ نئونی ، در تاریکی روشن و خاموش می شد  و نور سبز رنگ خوشرنگی را در فضا می پراکند . برای یک لحظه به یاد حشره افتادم . ناگهان آسمان درخشید . رعد و برق بود  . مخوف ، موحش و مهیب . بارقه های نور را در  آسمان  قیرگون می دیدم .  خطوطی  سفید رنگ و کج و کوله و طولانی بر صفحه ای سیاه رنگ جان گرفتند و خاموش شدند . و بعد رعد غرید . چون جانوری عظیم و خوفناک . ترسیده بودم . با شتاب وارد ساختمان شرکت شدم . تاریک بود . نور سبز رنگی فضای شرکت را آکنده بود . از جنس همان سبز تابلوی تبلیغاتی . به ساعتم نگاه کردم . خوشبختانه ، دیر نکرده بودم . . حتی ده دقیقه هم زود رسیده بودم . به سمت تابلو اطلاعات رفتم . مامور اطلاعات در تاریکی بود و به درستی چهره اش را تشخیص نمی دادم .

- بله ؟

- ببخشید با جناب رئیس قرار ملاقات دارم .

- شما ؟

اسمم را گفتم . متصدی دفتر بزرگی را باز کرد و آن را به دقت بررسی کرد . برای یک لحظه دستان متصدی را دیدم . دستهایی پیر و فرتوت  و سبز رنگ ! سبز فسفری . برای یک لحظه از ترس یخ کردم . متصدی هنوز داشت دفتر بزرگش را ورق میزد . سعی کردم آرام باشم . با خود گفتم شاید تابش نور سبز فسفری لامپ نئونی این خطای باصره را در من ایجاد کرده . گویی بالاخره نامم را در دفتر پیدا کرد .

- بله . ساعت پنج و نیم قرار دارید . انتهای همین راهرو . در سوم . سمت چپ .

به راهرو نگاه کردم . راهرویی بود تاریک و بی انتها . در فاصله هایی دور از هم ، لامپ های نئونی سبز رنگ ، کمی از تاریکی راهرو می کاستند .

متصدی گفت :

- لطفا درست سر ساعت وارد اتاق رئیس شوید . رئیس بسیار وقت شناس است . روی نیمکت پشت در اتاق رئیس منتظر بمانید . رئیس در حال حاضر مشغول یک مکالمه تلفنی با مدیر عامل  یک شرکت بزرگ آفریقایی هستند .

تشکر کردم . هنوز متصدی اطلاعات در تاریکی بود . داشتم از او دور می شدم و که در یک لحظه ، دوباره حشره را دیدم . داشت از شیشه جلو باجه اطلاعات بالا می رفت . حاضر بودم قسم بخورم که از همان نوع حشره است که مدتی قبل در قطار مترو دیده بودم . بیضی شکل . با پشت مسطح و دست و پاهای نحیف و کله کوچک . اما عجیب بود . حشره ای که در قطار دیده بودم  به اندازه یک کفش دوز بود ، اما  این یکی به بزرگی کف دست ! به بزرگی کف دست خودم .

 

ادامه دارد...

  نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

قسمت اول :

 

اولین باری که حشره را دیدم ، در قطار مترو نشسته  بودم . قطار در سکوت پیش می رفت و من در فکر ملاقات با رئیس بودم . تنها کت و شلوار رسمی ای را که داشتم ، پوشیده بودم . کت و شلوار سیاه رنگ ، همراه با پیراهن سفید  و کفش ورنی مشکی . کفشم را به دقت واکس زده بودم ، و کاملا خود را آراسته بودم . پدرم گفته بود که نباید زیاد نگران باشم و اعتقاد داشت که این ملاقات ، تنها جنبه رسمی و تشریفاتی دارد . رئیس ، باجناق  یکی ازدوستان پدرم بود و به او قول مساعدت داده بود . اما با وجود این ، من دلهره داشتم . مدتها بود که بیکار بودم و نیاز مبرمی به پول داشتم . مدتها بود که در آرزوی بازی کردن با یک دسته پول بودم . یک دسته پول تازه ، براق  و سبز رنگ .

ناگهان حشره را دیدم . سبز رنگ بود . سبز بسیار روشن و بسیار خوشرنگ . کوچک بود ، به اندازه یک کفش دوز، اما پشتش انحنا نداشت . پشتش تخت بود . ازبالا که نگاهش می کردی ، مثل یک بیضی کوچک سبز بود . حشره داشت از پاچه شلوار سیاه رنگم به آرامی بالا می آمد .

دستم را دراز کردم و به آرامی گرفتمش . شروع کرد به دست و پا زدن . دست و پاهای لاغر و نحیفی داشت و کله ای بسیار کوچک . چشمان ریزش را دیدم و شاخک های کوتاهش را . دست و پاها و تنه و کله اش ، مانند پشتش سبز رنگ بود .

قطار ایستاد . باید پیاده می شدم . جمعیت به طرف در هجوم برد . من با دست چپ کیفم را نگه داشته بودم و با دست راست حشره را . دست راستم را بالا گرفته بودم تا حشره در آن ازدحام له نشود . همراه با جمعیت از قطار خارج شدم و از پله های ایستگاه مترو بالا رفتم ، در حالی که هنوز حشره را بین انگشتانم گرفته بودم . ناگهان باد سرد به چهره ام وزید . آسمان ، گرفته بود . گرفته و دلگیر . ابرهای سیاه بر شهر سایه افکنده بود . وقتی از ازدحام جمعیت رها شدم ، در گوشه ای از پیاده رو ایستادم و حشره را رها کردم . پر کشید و رفت . یک هاله سبز رنگ درخشان را می دیدم که در فضا حرکت می کند و دور می شود . دور شد و در سیاهی ابرهای تیره گم شد . به دستانم نگاه کردم . انگشت سبابه و شستم سبز رنگ شده بود . گویی به آنها پودر مالیده باشند . دستمالم را از جیبم درآوردم .  دستم را پاک کردم  و لکه سبز رنگ درخشانی روی دستمال بر جای ماند .

 

ادامه دارد ...

 

  نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

از تاریکی ها

بیرون بیا

از تمام گوشه های مرموز

و از خواب های گاه به گاه من

 

روح تو

پرنده ای ترسیده است

کز کرده در گوشه های عبوس

 

بیرون بیا

اعتماد کن

به چشمی

که به تاریکی

عادت دارد

 

 

شعر از : شبنم آذر

 

  نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

بارها با این پرسش درگیر شده ام که آیا انسان تنها موجود این کره خاکی است که بارقه هایی از راز و رمز مرگ را در وجودش احساس می کند ؟ آیا مثلا یک مارمولک می فهمد که روزی خواهد مرد ؟ آیا می فهمد روزی فرا خواهد رسید که تلولو آفتاب ، بر پوست بی جان و خشک شده جنازه اش ، درچشمان بی فروغ یک موش صحرایی خواهد رقصید ؟

آیا ممکن است یک اسب وحشی ، تصور مبهمی داشته باشد از زمانی که اسب های دیگر باشند و او نباشد ؟ اسب های دیگر باشند ، جفت خویش را در بر کشند ، از روی لذت یا خشم شیهه سر دهند ، روی دو پای خود بایستند و دستهایشان را به سوی آسمان بگیرند و یال بلند خود را در هجوم تندبادها آشفته سازند ، اما او دیگر نباشد ؟ 

 

*********** 

 

دو روز قبل سوار تاکسی بودم ، کنار راننده نشسته بودم و با سرعت کم حرکت می کردیم . ناگهان گوشه خیابان جنازه گربه ای را دیدم . ماشین زیرش گرفته بود . معلوم بود که از مرگش زمان زیادی نگذشته . یک گربه تمیز و خوشگل و سفید رنگ هم آنجا بود . هر دو گربه هم قد و قواره بودند . گربه سفید داشت با بهت و حیرت ، به جنازه نگاه می کرد و ابدا تکان نمی خورد . گویی گربه سفید و بازیگوش احساس کرده بود که یک اتفاق غیرمتعارف رخ داده است .

 

 

  نوشته شده در  شانزدهم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

آخرین باری که دیدمت ، در کابوسم بودی . پس از آن بود که دیگر برای همیشه با تو وداع کردم . فکر می کنم ، تو مدتها قبل از آن ، مرا از خاطراتت محو کرده بودی . نمی دانم . شاید تو هم در یکی از کابوس هایت با من وداع کرده باشی .

در یک ایستگاه مترو متروک بودم . همراه با یک پله برقی ، در یک راهرو دالان مانند داشتم پایین می رفتم . پله برقی با یک شیب زیاد مرا به سمت اعماق زمین می کشید . نور محیط سفید بود . سفید مثل برف . لحظه ای به مقابلم خیره شدم و از ترس یخ کردم . حس می کردم مدتها ست که سوار این پله برقی هستم و دارم پایین می روم . حس می کردم این پله برقی لعنتی تمام نمی شود و دارد مرا با خود به محاق می برد . مرا در خود دفن می کند . مرا زنده به گور می کند . ناگهان صدای قطار را شنیدم . سهمگین و رعب انگیز و در یک آن ، دیدم که در سکوی ایستگاه مترو ، روی یک صندلی نشسته ام . در کمال تعجب ، می دیدم که ایستگاه مالامال از چمعیت شده  است . با صدای مترو ، همه به سمت خط قرمز لبه سکو ، هجوم برده بودند . اما عجیب بود . ناگهان همه چیز مانند فیلم های صامت شده بود . دیگر صدایی از کسی یا چیزی در نمی آمد . مردم در سکوت فریاد می کشیدند و در سکوت همدیگر را هل می دادند و قطار در سکوت بوق می زد . درهای قطار در سکوت باز و بسته می شد .

همراه با ازدحام و هجوم مردم ، به داخل قطار رانده شدم و فشرده شدم به سمت در مقابل . در حالی که صورتم به شیشه در فشرده شده بود ، به سکوی ایستگاه طرف مقابل چشم دوختم . دیدم روی یک پلاکارد نوشته شده : " ایستگاه شهید کاظمی " . داشتم با خودم فکر می کردم که این ایستگاه جدید از کجا پیدا شده ؟ که ناگهان تو را دیدم . زیر پلاکارد ایستاده بودی . نور سفید و کرخ کننده یک مهتابی از بالا بر چهره ات می تابید . هنوز زیبا بودی و مثل همیشه کمی هم موحش . یک روسری زرد رنگ درخشان بر سر و یک مانتو و شلوار سیاه رنگ بر تن داشتی . سیاه به رنگ قیر . تنها بودی و به مقابلت خیره بودی . چهره ات حالت موقعی را داشت که از دست من عصبانی می شدی : لبها و چشمانت تنگ شده بود و می توانستم وجود ذرات ریز و درشت عرق را ، از دور برپیشانی ات  حس کنم .

قطار در سکوت راه افتاد . من در سکوت فریاد می کشیدم . تو در سکوت ، بی حرکت ایستاده بودی . از مقابلت گذشتم و مرا ندیدی . حتی فکر می کنم قطار را هم ندیدی . حتی ازدحام جمعیت مقابلت را هم نمی دیدی . من در سکوت برای همیشه از تو دور شدم .

 

  نوشته شده در  دوازدهم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

چگونه می توان دربرابر این حجم دهشتناک اطلاعات تاب آورد و له نشد ؟ با این مقدار عظیم  کتابهای کاغذی ، کتابهای الکترونیک ، لوح های فشرده ، مکتوبات اینترنتی ، رسانه های تصویری ، ماهواره و ... چه باید کرد ؟ چه میزان باید خواند و دید و شنید ؟ در چه حوزه هایی ؟ با چه مرتبه ای از دقت ؟ با چه طمانینه ای ؟ چگونه میتوان راههای میان بر را برای دستیابی به اطلاعات طی کرد ؟ چه میزان از معرفت ما باید برآیند دانش دیگران ، و چه میزان باید نتیجه بصیرت شخصی مان باشد ؟

 

************

 

در یک متن قدیمی بودایی خواندم : " کار کسی که بدون بصیرت کافی ، صرفا مطالعه می کند ، مانند کار مرد مستمندی است که گنجینه های دیگران را می شمارد ، بدون اینکه خود حتی یک سکه داشته باشد . "

یا چنانچه در قرآن مجید آمده است ، مثل فردی از این دست  " ... کمثل الحمار یحمل الاسفار ... " ( چارپایایی که بر او باری گران از کتاب است ) .

و نهایتا می رسم به این سخن بسیار بسیار بسیار عمیق و نغز از اینشتین :

 

" تخیل از دانش مهم تر است . "

 

 

  نوشته شده در  هشتم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

                                                                             لیپمن برس

 

"به نظر من ، ریاضیات بسیار شبیه شعر است . شعر ناب آن است که اندیشه های بسیار را با کلمات معدود بیان کند . به این اعتبار ، فرمولهایی مانند   

   

                                    یا      

                                                  

                                                  

شعرند . بر این اساس ، به هر کسی می توان توضیح داد که شعر چیست ، ولی اگر او مثلا انگلیسی نداند ، نمی تواند شعر انگلیسی را خوب بفهمد چون شعر ناب ترجمه پذیر نیست . شخصی که در ادبیات کلاسیک یونان دستی دارد ، به من می گفت که پینداروس یکی از بزرگترین شاعران تمامی اعصار است . وقتی جویای ترجمه خوبی از اشعار شاعر یونانی شدم پاسخ داد که شعر پینداروس را یا باید به یونانی خواند و یا به کلی از آن چشم پوشید .این حرف در ریاضیات نیز صادق است : یا باید بتوانید از نمادها استفاده کنید ، و یا به کلی از مطالعه ریاضی چشم بپوشید ."

 

از مصاحبه لیپمن برس ریاضیدان آمریکایی ( که اصلا از اروپای شرقی است ) با مجله :

The College Mathematics Journal

 

  نوشته شده در  پنجم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

 

بیا  بیا   به   سراغم که رفته ام  از دست

بیا  بیا  که   بگویم    حدیث   روز   الست

بیا     درنگ   مکن   تا   دوباره   باز   کنم

به شوق دیدن تو آنچه دست و پایم بست

 

۱۳۷۸ یا  ۱۳۷۹

 

  نوشته شده در  سوم تیر 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 

 

برف می بارد

آن دورتر

کسی نشسته

با ایمان سپیدش

و بر خطوط بی کاغذ ،

بهار را

نشاء می کند

 

شعر از : شبنم آذر

 

  نوشته شده در  سی ام خرداد 1387   توسط رامتین گلبانگ  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM